جهان سوميها
در هياهوي دنباي سیاست غرقيم. گاهي اتفاقاتي كه در گوشه و كنار اتفاق ميافتد ذهنمان را به سمت و سوي ديگري سوق ميدهد كه باز هم كمتر از آن اولي سياسي نيست.
امروز داشتم فكر ميكردم كه چرا به ما جهان سومي ميگويند. واقعن چرا؟ اي كاش ميتوانستم اين سوال را از آن مرد قد بلند ايراني كه جلوي در سفارت كانادا بر سر هموطنانش داد ميكشيد و مثل حيوان با آنان برخورد ميكرد بپرسم.
ساعت شش و نيم به جلوي در سفارت كانادا شرفياب شديم. جلوي ما بيش از چهل متقاضي ايستاده بودند كه با احتساب همراهان شايد به حدود شصت نفر هم ميرسيدند. شنيدم آن خانمي كه ابتداي صف بود ساعت سه صبح آمده بود. و ديدم افراد تحصيلكردهاي را كه متقاضي رواديد ورود موقت بودند و همه شك داشتند. و البته ديدم مادران و پدراني را كه براي ديدن فرزندانشان اقدام كرده بودند و خود نيز ميدانستند كه بيشترشان ويزا نخواهند گرفت همانطور كه تجربه داشتند. و همچنين ديدم آنهايي كه مثل لاشخور، سر صبح، كيف به دست، مثل كارمندها به آنجا ميآيند و شغل شريف شان سركيسه كردن هموطنانشان است. البته آنها هم بايد نان بخورند!
با هركسي، از پير و جوان كه همكلام ميشوي ميداند كه به احتمال فراوان درخواست رواديدش پذيرفته نخواهد شد، اما باز همه هستند شايد براي چندمين بار.
از دور كه ميديدم صحنهي بدي بود. دوست نداشتم آنجا باشم كه اگر به خودم بود هرگز پايم را در آن جا نميگذاشتم. آنان كه تقاضاي رواديد دادهاند همه تروريست و آشغالاند از ديد دولت كانادا، مگر غير آن ثابت شود. اين را به راحتي ميشد از برخورد و نگاهشان فهميد. و اين منحصر به سفارت كانادا نيست.
محمد لطيفي در وبلاگش به اين نكته نيز اشاره كرده: "متاسفانه نحوه اخذ ويزا در ايران بگونه ای است که به هيچ وجه در شان يک ايراني نيست و من خودم پارسال بارها احساس کردم که بخاطر گرفتن ويزا همه نوع توهين و بي حرمتي به من و ديگران که جلوي سفارت بودند مي شد..."
ماها و امثال ما را چپاول ميكنند و كشورشان را ميسازند و حتا برخوردشان در شان انسان نيست. اگر جهان اولی بودن آن است من میخواهم جهان هزارمی باشم.چون فرهنگ من بسیار بالاتر از آنان است.
لينك مطلب | دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 | غدیر نبیزاده |









