تبليغاتX
Foreign Policy Review

شخصیت جهانی

 
                                          میرزا کوچک خان جنگلی
 

آخرین باری که به رشت رفته بودم به دنبال پوسترهایی زیبا از شهر رشت و مناظر شمال به فروشگاهی در خیابان بیستون مراجعه کردم. از میان پوسترهای فراوان چندتایی را انتخاب کردم و سر آخر از فروشنده پرسیدم: شما از میرزا کوچک هم پوستری دارید؟

نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و با پوزخندی که حاوی تاسف برای من بود گفت: نه آقا جان. اینجور چیزها اصلاً نیست.

گفتم: خُب، چه طور مال شریعتی و ... هست، آن‌وقت مال میرزا کوچک نیست؟

دیگر پوزخندش تبدیل به خنده شده بود که گفت: هِه. اون یک شخصیتِ جهانیِ. فرق می‌کنه.

سری تکان دادم که فهمیدم.

الآن حدود یک‌ماه از آن روز می‌گذرد و من عکس میرزا کوچک را بر روی دسکتاپ کامپیوترم گذاشته‌ام و هر روز به آن نگاه می‌کنم. آن روز به آن مرد فروشنده نگفتم که روزی که میرزا قیام کرد و قشون اجنبی از شمال و جنوب کشور ما را می‌دریدند و حکومت مرکزی هم عرضه نداشت، میرزا کوچک حکومت تشکیل داد، کابینه اعلام کرد، و حتی مُهر و روزنامه و تمبر داشت. آن روز شریعتی و خیلی‌های دیگر هنوز نطفه هم نبودند.   

لینک مطلب در وبگاه ایران دیپلماسی

 لينك مطلب | پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


طوفان تعهد در ادبیات داستانی ایران

 
                        سید مهدی شجاعی

از «غیر قابل چاپ» همیشه دنبالت آمدم. به زور نسخه‌‌ای که تمام کارکنان انتشارات خوارزمی خوانده بودند را از چاپ اول در تابستان 82 پیدا کرده بودم. انگار گنج بود. به چه کسی بگویم که باور کند تا چند ماه هرجا که می‌رفتم همراهم بود و داستان‌هایش را برای برخی می‌خواندم؟ به چندین نفر هدیه کردم.

می‌دانی چرا؟ یکی از همان داستان‌ها شرح حال خودم بود. خود خودم. نمی‌دانم تو چه طور فهمیده بودی. و چه قدر زیبا نوشته بودی.

از بچه‌گی «کشتی پهلوگرفته» مدام جلوی چشمم بود. اما الآن شده روضه‌ شبهای تنهایی و شهادت مادر. در نمایشگاه کتاب سال 84 که تمام کتاب‌های نداشته از تو را خریدم، شاید دوستم فکر می‌کرد که من خل شدم. اما من واقعاً مسحور نوشته‌های تو بودم.

سید، اما امروز مرا آتش زدی. طوفان‌ات مرا با خود برد. در 12 ساعت خواندم‌اش و هنوز از خماری آن بیرون نیامده‌ام. نتوانستم صبر کنم تا صبح شود. باید می‌نوشتم تا همه بدانند که خواندن رمان 400 صفحه‌ای در نیمی از روز یعنی چه؟ خواب به چشمم نیامد. یک نفس خواندم. گرسنگی نبود. موج‌ها بود که مرا بالا می‌برد و به زمین می‌کوبید. خدا می‌داند که چه بر من گذشت.

اسم تو اما مقدس است. اسمی که از کودکی با آن آشنا هستم. در این وانفسای تعهد و ایمان و اخلاق در هنر چه کردی با طوفان‌ات در ادبیات داستانی ایران. واقعاً «سید مهدی شجاعی» بودن تنها برازنده توست.

 لينك مطلب | پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


پرسش و پاسخ

گفت: چرا نمی‌نویسی؟

گفتم: از چه بنویسم؟

گفت: همیشه چه می‌نوشتی؟ باز هم بنویس. بعضی نظر داده بودند و از غیبت طولانی مدتت نوشته بودند. خوب بنویس. مثل قبل.

گفتم: اتفاقاً خوب گفتی. فقط همان نظرات را خواندی یا بقیه را هم دیدی؟

گفت: چه‌طور مگه؟

گفتم: دیدی! می‌دانی، در این دو-سه هفته‌ی گذشته خیلی مشکل داشتم و خیلی نتوانستم بنویسم. فقط یک  یادداشت آن‌هم از یک ماجرا نوشتم. آن‌قدر گرفتار کار و اعصاب‌خوردی‌های زندگی بودم که حس نوشتن نداشتم. البته مساله‌ی دیگری هم موثر بود و آن نظرات دوستانی بود که نظر می‌دادند. نه این‌که دوست داشته باشم حرف‌هایم را تمام و کمال بپذیرند و برایم کف بزنند و هورا بکشند که «ای ول! خیلی حال کردیم با این نوشتت!» اما برخی حرف‌هایی که برایم نوشتند حقیقتاً فاجعه بودند. ببین، خیلی طبیعی‌ست که ما نسبت به چیزی کم اطلاع باشیم، اما نفی کردن چیزی که یکی دیگر می‌گوید بدون هیچ گونه حرف حساب و پر از کلمات توهین‌آمیز به نظرم بی‌انصافی محض است.

این هفته دلم گرفت از بعضی‌ها که شرمنده‌ام از این‌که بگویم جماعت تفکر ما را در کنار هم طبقه‌بندی می‌کنند ولی حداقل کوشیدم تا چهره‌ام بسیار متفاوت از آنان باشد. می‌دانی؟ شده‌ام چوب دو سر نجس. این هم آخر و عاقبت مستقل‌نویسی است. خیلی متاسفم که بگویم شخصی که مثلاً چند سال در مالزی بوده ادعا می‌کند که حرف من اشتباه است تنها به این دلیل که من در آن‌جا نبوده‌ام، سرآخر هم بگوید که برو مطالعه کن!

گفت: اما تو که برای همه حرف‌هایی که زده بودی مدرک مستدل داشتی. تازه کلی در مورد مالزی می‌دانستی و مطالعه داشتی.  با دبیرهای سفارت مالزی بارها به جلسه نشسته بودی. پس چرا اشاره نکردی؟ 

گفتم: ای بابا! قصه حسین کرد شبستری که نبود. یک شرح ماوقع بود و چند جمله جمع‌بندی. همین. ضمناً مشک آن است که خود ببوید، نا آن‌که عطار بگوید. ما همیشه به تنها چیزی که نظر نمی‌کنیم اصل کلام است. همیشه می‌خواهیم بدانیم طرفی که این حرف را می زند کیست. می‌توانم شرط کنم خیلی‌هایی که پای نوشته قبلی نظر دادند هنوز متن را کامل نخوانده‌اند.

گفت: چرا این‌طور فکر می‌کنی؟

گفتم: خوب معلوم است. دو گروه بودند یا به حجاب گیر داده بودند که مالزی چنین است و چنان است و تو که نبودی!!!!!!!!! بعضی‌ها هم به پرچم و زبان. که غیر علمی‌ست و غیر کارشناسی. ما که ادعای کارشناسی نکردیم ولی این‌ها بی‌انصافی‌ست.

تازه یکی از این جنابان محترم در مورد سفر رئیس‌جمهور به نیویورک و بازتاب سخنان او گفته بود که  «برو رئیس‌جمهورت رو جمع کن! نمی‌دانیم حرف رسانه‌های خودمان را باور کنیم که این یک حماسه بود که اتفاق افتاد یا رسانه‌های آن‌ها که از فتیله پیچ کردن احمدی‌نژاد می‌نویسند؟» البته جواب که واضح است. خوب رسانه‌های آن‌ها حتما معتبرترند.

گفت: خب! وقتی حرف با آن‌هاست پس تو چرا این‌قدر آسمون و ریسمون می‌بافی!

گفتم: چه قدر بدم بی‌خیال می‌شی؟ ببین عزیز! خر ما از کرگی دم نداشت.

 لينك مطلب | شنبه هفتم مهر 1386 | غدیر ‌نبی‌زاده |