گفت: چرا نمینویسی؟
گفتم: از چه بنویسم؟
گفت: همیشه چه مینوشتی؟ باز هم بنویس. بعضی نظر داده بودند و از غیبت طولانی مدتت نوشته بودند. خوب بنویس. مثل قبل.
گفتم: اتفاقاً خوب گفتی. فقط همان نظرات را خواندی یا بقیه را هم دیدی؟
گفت: چهطور مگه؟
گفتم: دیدی! میدانی، در این دو-سه هفتهی گذشته خیلی مشکل داشتم و خیلی نتوانستم بنویسم. فقط یک یادداشت آنهم از یک ماجرا نوشتم. آنقدر گرفتار کار و اعصابخوردیهای زندگی بودم که حس نوشتن نداشتم. البته مسالهی دیگری هم موثر بود و آن نظرات دوستانی بود که نظر میدادند. نه اینکه دوست داشته باشم حرفهایم را تمام و کمال بپذیرند و برایم کف بزنند و هورا بکشند که «ای ول! خیلی حال کردیم با این نوشتت!» اما برخی حرفهایی که برایم نوشتند حقیقتاً فاجعه بودند. ببین، خیلی طبیعیست که ما نسبت به چیزی کم اطلاع باشیم، اما نفی کردن چیزی که یکی دیگر میگوید بدون هیچ گونه حرف حساب و پر از کلمات توهینآمیز به نظرم بیانصافی محض است.
این هفته دلم گرفت از بعضیها که شرمندهام از اینکه بگویم جماعت تفکر ما را در کنار هم طبقهبندی میکنند ولی حداقل کوشیدم تا چهرهام بسیار متفاوت از آنان باشد. میدانی؟ شدهام چوب دو سر نجس. این هم آخر و عاقبت مستقلنویسی است. خیلی متاسفم که بگویم شخصی که مثلاً چند سال در مالزی بوده ادعا میکند که حرف من اشتباه است تنها به این دلیل که من در آنجا نبودهام، سرآخر هم بگوید که برو مطالعه کن!
گفت: اما تو که برای همه حرفهایی که زده بودی مدرک مستدل داشتی. تازه کلی در مورد مالزی میدانستی و مطالعه داشتی. با دبیرهای سفارت مالزی بارها به جلسه نشسته بودی. پس چرا اشاره نکردی؟
گفتم: ای بابا! قصه حسین کرد شبستری که نبود. یک شرح ماوقع بود و چند جمله جمعبندی. همین. ضمناً مشک آن است که خود ببوید، نا آنکه عطار بگوید. ما همیشه به تنها چیزی که نظر نمیکنیم اصل کلام است. همیشه میخواهیم بدانیم طرفی که این حرف را می زند کیست. میتوانم شرط کنم خیلیهایی که پای نوشته قبلی نظر دادند هنوز متن را کامل نخواندهاند.
گفت: چرا اینطور فکر میکنی؟
گفتم: خوب معلوم است. دو گروه بودند یا به حجاب گیر داده بودند که مالزی چنین است و چنان است و تو که نبودی!!!!!!!!! بعضیها هم به پرچم و زبان. که غیر علمیست و غیر کارشناسی. ما که ادعای کارشناسی نکردیم ولی اینها بیانصافیست.
تازه یکی از این جنابان محترم در مورد سفر رئیسجمهور به نیویورک و بازتاب سخنان او گفته بود که «برو رئیسجمهورت رو جمع کن! نمیدانیم حرف رسانههای خودمان را باور کنیم که این یک حماسه بود که اتفاق افتاد یا رسانههای آنها که از فتیله پیچ کردن احمدینژاد مینویسند؟» البته جواب که واضح است. خوب رسانههای آنها حتما معتبرترند.
گفت: خب! وقتی حرف با آنهاست پس تو چرا اینقدر آسمون و ریسمون میبافی!
گفتم: چه قدر بدم بیخیال میشی؟ ببین عزیز! خر ما از کرگی دم نداشت.