تبليغاتX
Foreign Policy Review

چرا در این مملکت اتفاقی نمی‌افتد؟

اگر در این کشور اتفاق بزرگی رخ نمی‌دهد، مثلاً بمب‌گذاری‌های پی‌درپی اتفاق نمی‌افتد، باید ممنون بود؛ باید شکر گذار بود. می‌دانید باید از چه کسی ممنون بود؟

این‌ همه نهادهای بی‌سر و ته اطلاعاتی به چه دردی می‌خورند وقتی به راحتی ده‌ها نفر شهروند ایرانی از بین می‌روند و تازه مقامات سعی در لاپوشانی دارند که مبادا پرونده‌ی کاری‌شان لطمه بخورد.

جان ده‌ها نفر ارزشی ندارد؟ اگر با وزیر کشور سخن بگویید حتماً خواهد گفت که ضریب امنیتی کشور در سال‌های ماموریت او چندین و چند برابر شده و احساس امنیت بالا رفته و چه و چه، اما آیا آمارها دردی از مردم دوا می‌کنند؟ . . .


ادامه مطلب

 لينك مطلب | دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


مریضی و هزار دردسر

با فرزان حدادی که صحبت می‌کردم گفت که اندکی‌ست وبلاگ را خوب به‌روز می‌کنم و دوباره شور قبلی را از سر گرفته‌ام. من هم کلی خوشم آمد و تائیدیه بر حرفش گفتم که بله و چنین کردم چنان کردم و برگشتم. بیش تر از سه-چهار روز نگذشته بود که وقتی وارد مطب متخصص داخلی شدم گفت «خدا بد نده!» من هم گفتم: «خدا که بد نمی‌ده». و چند روزی هم طول کشید تا خوبِ خوب که نه، کمی‌ به‌تر شوم.

                        تمرین فیروز کریمی بعد از بازی

از حرف فیروز کریمی بعد از باخت تیمش و تنبیهی که برای بازیکنان نام‌دارش اجرا کرده بود، خیلی خوشم آمد. همه‌ی ما حتماً شنیده‌ایم که تا تقّی به  به توقّی می‌خورد دادشان در می‌آید که ای هوار همه‌ی دنیا چنان است و این‌جا چنین. به قول فیروز خان مگر ما باید از الکس فرگوسن تقلید کنیم که سقّز 750 گرمی به اندازه‌ی کفش در هنگام بازی در دهانش می‌جَود؟ گرچه تنبیه تلخی کرد و با واکنش‌های عجیب و غریبی هم برخورد کرد اما به نظرم گامی در بومی‌سازی فوتبال بود. حتی اگر این تنبیه نتیجه‌ی عکس داشته باشد بازهم می‌توان چنین تجربه‌ای را مفید دانست.

اگر یک سری به بازار کتاب بزنید خیل عظیمی از کتاب‌های روانشناسی ترجمه‌ای را می‌بینید که مردم ما با آنان اسیرند. آخر یکی نیست بپرسد کجای این کتاب‌ها به درد مردم ما می‌خورد. مخالف کتاب روانشناسی نیستم، مخالف الگوهای غلط غربی و کپی‌برداری ناهمگون برای کشورم و مردمش هستم. یک‌بار یکی از این کتاب‌ها را خواندم که برای هفتاد پشتم بس بود. اسمش بود: زنان خوب به بهشت می‌روند، زنان بد به هم جا. آخرش هم حتی نتوانستن یک مثال کتاب را با زندگی طبیعی خودمان در ایران تطبیق دهم. خوب البته باید هم درمانی که از طریق مشاوره‌ی مشاورانی که این ترجمان‌ها را به مردم منتقل می‌کنند پیش‌رفتی در حد صفرِ مطلق داشته باشد.

***

وقتی ترکش سفرهای استانی احمدی‌نژاد به پاریس می‌رسد چرا به اصلاح‌طلبان عزیز نرسد؟ تمام داد و فریادهای آنان هم از بی‌نتیجه بودن و خرج زیاد و فلان و بهمان‌های شان هم بی‌خودی‌ست. خودشان‌بهتر از همه می‌دانند. اما سفرهای محمود خان کجا و سفرهای محمد خان کجا؟ احمدی‌نژاد به روستاهای مختلف هم سر‌ می‌زند و با تک‌تک مردم سر می‌زند. این کجا و دیدارهای اتوکشیده‌ی جناب خاتمی در مراکز استان‌ها در سالن‌های مجلل و در جمع مطلق طرف داران کجا! یک خورده هم دچار سوء تفاهم شده‌ام که شاید از همان مریضی‌ام ناشی شده باشد که اگر یکی از بر و بچه‌ها کمک کند ممنون می‌شوم. نمی‌دانم یعنی یادم رفته که اگر دین با آزادی همراه نباشد از میان می‌رود یا آزادی با دین همراه‌ نباشد؟

با یک خارجی از کشورهای مسلمان شرق آسیا صحبت می‌کردم و می‌گفتم من که به خانه‌ی شما آمدم زنت حجاب کامل داشت اما چرا دخترت حجاب نداشت؟ یک خنده‌ی ملیحی کرد و گفت ما مسلمانان متعادل (moderate) هستیم. خب به نظرم باید یک کاری کنیم که این لباس‌های تنگ و کوتاه و بدن‌نما را در اسلام وارد کنیم والا این حکومت ایران که چه عرض کنم، در آینده‌ای نزدیک اسلام هم ساقط می‌شود. بیایید یک کمکی کنید که از فروپاشی اسلام جلوگیری کنیم!!!

نکته‌ی آخر را هم بگویم که در دلم مانده و آن این‌که خداییش وقتی مرعشی مصاحبه می‌کند تا چند روز نیازی به جک و لطیفه نداریم.

 لينك مطلب | یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


هفته‌ی کدام بسیج؟

                               طائب

سال‌های گذشته هم هفته‌ی بسیج داشتیم، اما نمی‌دانم چرا امسال این‌طور شلوغش کرده‌اند. شاید به خاطر حضور حضرت حجت‌الاسلام والمسلمین طائب باشد که به یُمن انقلاب مبارک اسلامی معلوم شد که ایشان از بدو تولد مدیر به دنیا آمده بودند. البته هر کسی استعدادی در چیزی دارد، لابد استعداد شخص شخیص ایشان هم در مدیریت است. خدا کند این پرده‌ها نیفتد و اِلا ما همه ... بگذریم.

بسیج. فرمان امام. بسیج مستضعفین. بسیج بیست میلیونی. یک 2 با شش آرم سپاه. جبهه. شهادت. از جان‌گذشتگی. ایثار.

این‌ها همه آن چیزهایی بود که تا 10-15 سال قبل از بسیج می‌دانستیم. اما حالا:

بسیج. کنکور. بسیج. شغل. بسیج. وقت تلف کردن. بسیج. هدر دادن بودجه. بسیج. تنفر عمومی.

راستی چرا؟ اگر برای سربازی دنبال امریه باشی هم باید سابقه‌ی بسیجی داشته باشی. کم مانده به نانوایی هم که می‌روی شاطر بگوید «کارت بسیج داری؟»

چفیه شده تمام آن چیزی که مسئولین نفهم از بسیج می‌فهمند. گیریم 4 روز هم چفیه به گردن انداختید که چه؟

چهار دانشجوی المپیادی را هی در بوق و کرنا می‌کنند که این‌ها بسیجی‌اند. یعنی چه؟ یعنی همین بسیج مدارس این‌ها را تربیت کرد؟ یا بسیج مساجد؟ این‌ها خودشان استعداد داشتند و به کمک خانواده شکوفایش کردند. من هم به مسجد می‌رفتم ولی به خاطر ندارم فرمانده‌ی بسیج دغدغه‌ی درس داشته باشد.-البته داشت ولی برای تجدیدی‌ها- اما تا دلت بخواهد دغدغه‌ی گردان عاشورا داشت. به مدرسه هم می‌رفتم. آن‌جا یا بحث دعای کمیل و زیارت عاشورای آخر هفته بود یا شلوار لی و پیراهن آستین کوتاه و .... .

بارها به کسانی که از من سابقه ی بسیجی طلب کردند گفتم که من اسماً بسیجی نیستم. در هیچ جایی یک روز از من پرونده پیدا نمی‌کنید. افتخار هم می‌کنم. اما رسماً بسیجی‌ام. جانم فدای این مملکت و این نظام است. اما آیا خیلی از آن‌هایی که عضو بسیج‌اند، رسماً هم بسیجی‌اند؟

وای از روزی که پرده‌ها برافتد. آن‌ها که بسیج را تحریف کردند باید پاسخ‌گو باشند.

 لينك مطلب | دوشنبه پنجم آذر 1386 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


لاریجانی رفت

                                    علی لاریجانی

لاریجانی رفت.

شاید به‌ترین جمله‌ای که گویای عدم حضور علی لاریجانی در دبیرخانه‌ی شورای عالی امنیت ملی باشد همین جمله‌ی بالا است.

به یاد دارم روزی را که در تعطیلات به سر می‌بردم و هر چند روز یک‌بار به اینترنت سر می‌‌زدم. دیگر بر خلاف رویه‌ی معمول تلویزیون هم نداشتم که اخبار بشنوم. حس رادیو هم نبود. اما ساعت 3 بعدازظهر یکی از روزهای شنبه‌ی دو هفته پیش که اعصابم از جر و بحث با کسی خرد بود و بی‌حوصله داشتم خبرگزاری فارس را چک می‌کردم، خبر استعفای لاریجانی را دیدم. شوکه شدم. تمام مشکلات یادم رفت. به یکی از دوستان زنگ زدم. مشکل همان چیزی بود که فکر می‌کردم.

کسی که وبلاگ مرا دنبال کند بی هیچ شک به این نتیجه می‌رسد که من از طرف‌داران علی لاریجانی هستم، ابایی هم از گفتن آن ندارم. البته در انتخابات به او رای نداده بودم اما در دو سال گذشته خیلی او را زیر ذره‌بین گذاشتم. از جنبه‌های مختلف می‌توان خروج لاریجانی را بررسی کرد. اما من فقط یکی را ذکر می‌کنم.

به نظر من لاریجانی آدم هوسران و قدرت‌طلبی نیست که بیاید و به خاطر انتخابات مجلس یک پست حساس در نظام جمهوری اسلامی را که خود خوب می‌داند چه‌قدر در دو سال گذشته وابسته به او بوده ترک کند تا شاید رئیس‌مجلس هشتم شود. البته ممکن است حالا که سرش خلوت شده شورای اصول‌گرایان او را مجبور به این‌کار کند ولی باید به این نکته توجه کرد که خود او قصد این کار را ندارد. البته این را هم بگویم که اصولاً سیاست در کشورهای غربی بی ‌برو ‌برگرد به معنای پدرسوختگی و دروغ و نیرنگ و حیله است، همان‌طوریکه در قاطبه‌ی اصلاح‌طلبان (به جز طیف اصیل خاتمی و کروبی به نظر من) چنین است، و مقایسه‌ی برداشت من با اصول سیاست در جهان مدرن امروز مسلماً خرافاتی بیش به نظر نمی‌رسد اما در اسلام حقیقی معنای سیاست چیزی به جز این‌هاست که نیازی به توجیه و تفسیر برای خوانندگان روشن ندارد.

پس باید پرسید که دلیل خروج لاریجانی چه بود. خیلی چیز سختی نیست که «شهروند امروز» گریبان خود را چاک می‌کند و به نتیجه نمی‌رسد.

13 مرداد 86 سرِ یک کار جدید رفتم؛ دبیری سرویس بین‌الملل سایت اقتصاد پنهان. حضور من به عنوان اولین دبیر در مجموعه خیلی مورد استقبال قرار گرفت. پس از انجام برخی کارها و ارتباط‌گیری با خبرنگاران و فراهم کردن اخبار مهم و تاثیرگزار حول رویکرد سایت در کمتر از دو هفته جزو مهره‌های کلیدی شدم. من از صبح علی‌الطلوع تا شب دنبال کار سایت بودم و روز تعطیل و غیر‌تعطیل برایم وجود نداشت. در کمتر از دو هفته از حضورم ارتباط خیلی صمیمی با خبرنگاران حوزه‌ی بین‌الملل برقرار کرده بودم ولی از طرف دیگر می‌دیدم همان کسی که از من خواسته بود تا در این پست باشم و قول و قرارهایی در مورد حقوق و سایر چیزها به من داده بود اصلاً برای کار من تره هم خرد نمی‌کند. یک و ماه و نیم از حضورم می‌گذشت که دیدم مدیرعامل سایت فقط دستور می‌دهد و کار می‌خواهد و به قول و قرارهایی که داده بود هیچ اشاره‌ای هم نمی‌کند. این بود پس از صحبت کوتاهی با او که بعدش فهمیدم فایده‌ای ندارد رفتم. سه چهار روزی نرفتم سایت. در این مدت بچه‌های مترجم و خبرنگار پشت سر هم زنگ می‌زدند و ایمیل می‌فرستادند و من کارهای‌شان را در منزل تصحیح و تایید می‌کردم ولی چیزی به آنان نگفتم. اما دیدم مدیر عامل سایت حتی یک‌بار تماس نگرفت که بپرسد مرده‌ای یا زنده‌ای. فقط سردبیر یک‌بار زنگ زد که گفت صحبت می‌کند و شبش تماس می‌گیرد که خبری از او هم نشد. این بود که سه چهار روز بعد رفتم و وسایل شخصی‌ام را جمع کردم و برای همیشه از مجموعه خداحافظی کردم. روز رفتن من از بچه‌های سایت هیچ‌کس باورش نمی‌شد که دارم می‌روم. همه هاج و واج نگاه می‌کردند.

نه من لاریجانی‌ام و نه لاریجانی من. اما سیستم مدیریتی در کشور ما عین همین‌چیزی است که گفتم. پس از رفتن علی لاریجانی که اخبار سایت‌ها و نقطه نظرات تحلیلی دوستان وبلاگ‌نویس را که خواندم ندیدم هیچ‌کس به این نکته اشاره کند که در دور دوم انتخابات، لاریجانی ستادهای‌اش را در اختیار احمدی‌نژاد قرار داده بود و روزی که احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور شد و ساختمان قدیم مجلس را برای دید و بازدیدها‌ی خارجی در اختیارش قرار دادند، این علی لاریجانی بود که علی‌رغم رقابت با احمدی‌نژاد در انتخابات خود را در دیدارها در اختیار او قرار داده بود، چون احمدی‌نژاد که از عرف دیپلماتیک چیزی نمی‌دانست، بگذریم که پس از دو سال و نیم باز هم چیزی نفهمید. کیست که نداند عقبه‌ی احمدی‌نژاد یک‌صدم علی لاریجانی هم نیست. اگر لاریجانی قبول کرد که در کابینه باشد به دلیل عطش قدرتش نبود، بلکه به دلیل عطش خدمتش بود. و با این وجود دو سال و دو ماه دست روی دست گذاشت و دخالت‌های بچه‌گانه‌ی احمدی‌نژاد را تحمل کرد و دیگر نتوانست.

باید گفت، آقای لاریجانی تو و امثال تو باید خانه نشین باشید، چون فعلاً کسی توان استفاده از شماها را ندارد.

 لينك مطلب | دوشنبه چهاردهم آبان 1386 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


هم‌میهن دوباره توقیف شد

در دوران دانش‌جویی استادی داشتیم به نام فیاض زاهد. عضو حزب همبستگی بود و با عقبه‌ای جنجالی. استاد انقلاب اسلامی بود. البته او انقلاب غیر اسلامی درس می‌داد ولی درس می‌داد. هر جلسه که می‌آمد یک بغل کتاب با خودش می‌آورد و تا آخرین لحظات خروج‌اش از دانش‌کده به سوالات همه پاسخ می‌داد. شرکت در کلاس‌اش برای همه آزاد بود. نه این‌که آزاد باشد بل‌که او خودش به همه اجازه می‌داد. همیشه کلاسش پر پر بود. چند ترمی کلاس‌اش را کم کردند تا این‌که بالاخره اخراج‌اش کردند. با این‌که تفکراتم با او گاهی زمین تا آسمان تفاوت داشت ولی پشتکارش را تحسین می‌کردم و چیزهای زیادی از او آموختم. او را اخراج کردند نه به دلیل آن‌که حرف بدی می‌زد، بل‌که کسی را نداشتند تا در مقابل‌اش بگذارند. از آن روزها 6 سال می‌گذرد.

 

امروز صبح که پای دکه‌ی روزنامه فروشی رفتم دیدم هم‌میهن سر جای‌اش نیست. دور و برش را نگاه کردم اما با تعجب دیدم اعتماد ملی که ظاهراً صاحب عزای روزنامه‌های اصلاح طلب است با تیتر درشت نوشته بود «هم‌میهن دوباره توقیف شد». شوکه شده بودم. بیش‌تر از شنیدن خبر از خواندن دلیل توقیف متعجب شدم.

 

دوستان وبلاگی من می‌دانند که خط فکری من با هم‌میهن بسیار متفاوت بود اما هر روز می‌خواندم‌اش. خوب بود و وزین و منظم. امیدوارم بیش از این‌ها تحمل صدای مخالفان را داشته باشیم. بی‌صبرانه منتظر انتشار مجدد هم‌میهن هستم.

 لينك مطلب | چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


به نام دولت نهم به كام ديگران

در يادداشت قبلي كه در ساعات اول سهميه بندي بنزين نگاشته شده بود از همه‌ي عزيزان خواسته بودم كه در حمايت از دولت نهم كه مظلوميت‌اش بيش از پيش آشكار شده است، به صورت منطقي مطلب بنويسند. اين را به تقليد از كساني كه براي امور بي‌خود اقدام به فراخوان وبلاگي كرده اند انجام ندادم بلكه صرفاً آن‌را راهي براي اداي دين به عقايدم  و به اين دولت مي‌دانستم. از عزيزاني كه در اين طرح شركت كردند و يا مي‌كنند تشكر مي‌كنم.

 

از روز آغازين سهميه بندي بنزين، مسائلي پيش آمدند كه قابل تامل‌اند و بايد مورد بررسي قرار گيرند. از طرفي عده‌اي اقدام به آتش زدن پمپ بنزين‌ها، غارت از مغازه‌ها و وارد كردن خسارت به اموال عمومي كردند. عده‌اي به فراخور موقعيت خود اين‌ها را اوباش فرصت طلب و عده‌اي ديگر نيز اينان را از قاطبه‌ي مردم دانستند حال آن‌كه اگر آن‌ها را از مردم بدانيم و خودمان را نيز، به اين دو راهي مي‌رسيم كه آيا ما هم اوباشيم؟ به نظرم پاسخ با اين سوال، كليدي براي حل اين مورد است. از سوي ديگر نمي‌توان همه‌ي آنان را اوباش خواند چرا كه اين همه اوباش كجا بودند كه تا آن روز خبري از آن‌ها نبود. اما مساله‌ي سوم اين است كه عده‌اي فرصت طلب كه شايد تعداد آن‌ها به 30 نفر هم نرسد با ايجاد اغتشاش مردم ناراضي را كه مخصوصاً در ساعات اوليه به دليل مشكلات فرا روي خود عصبي بودند و كنترل خود را از دست داده بودند تحريك به اقدام اين اعمال زشت كردند. در همين راستا اگر شما به پمپ بنزين‌هاي آتش زده شده بنگريد مي‌بينيد كه بسياري از آن‌ها در منطقه‌ي شرق تهران هستند بنابراين اين فرضيه كه اين افراد يكي يكي پمپ بنزين‌ها را طي مي‌كردند و اهداف شوم خود را عملي، واقع‌گرايانه‌تر به نظر مي‌رسد. كه موفق نشدند آن‌را در سراسر تهران و يا شهرهاي ديگر به اجرا در آورند.

 

اما اتفاقات ديگري نيز رخ دادند كه اگر آن‌ها را بيش‌تر از اغتشاش و خسارت زدن به اموال عمومي ندانيم، كم‌تر از آن‌ها نيستند. از فرداي آن شب –كه سهميه بندي اعلام شد و در همان موقع كه اوباش در حال اغتشاش بودند- عده‌اي از روزنامه نگاران تيترها و سرمقاله‌هاي فردا را هماهنگ مي‌كردند تا از اين قافله عقب نمانند. به نظر من اين كار به مراتب شنيع‌تر از آتش زدن پمپ بنزين‌ها است. البته از آن‌ها انتظاري بيش‌تر از اين نمي‌رفت كه من در ادامه به همين نكته اشاره خواهم كرد.

 

آيا اين مزدوران از خود پرسيده‌اند كه چرا احمدي‌نژاد بنزين را سهميه بندي كرد؟ من مطمئنم كه آنان در خلوت خود اين كار را كرده‌اند و او را بر شجاعتش تحسين كردند اما از وظايف قلم زني خود در دفاع از جناحي خاص كوتاه نيامدند. آن‌ها خود خوب مي‌دانند كه سهميه بندي بنزين يعني دست به عمليات انتحاري زدن. در يادداشت قبلي‌ام اين مساله را مطرح كرده بودم و باز هم مي‌گويم. احمدي‌نژاد علي‌رغم ادعاهاي واهي اگر به فكر خود، جناحش و انتخابات دور بعد بود هرگز اين كار را نمي‌كرد. او مرد ملت است. او خود را خادم ملت مي‌داند. او خود را فداي ملت مي‌داند. او اين كار را كرد و مي‌دانست كه همان‌ها كه پس از جنگ هيچ‌گاه به فكر نيفتادند تا معضل بنزين را به تدريج حل كنند، در دو دولت هشت ساله آن‌قدر وقت و انرژي و هزينه‌ي بيهوده خرج كردند تا نوبت به احمدي‌نژاد رسيد. و من تعجب مي‌كنم از ناداني آنان و البته آنان نادان هستند و خود را دانا مي‌دانند چون به حل واقعي مشكلات مردم نمي‌انديشند. اگر بتوانيم از هاشمي به دليل خرابي‌هاي بعد از جنگ و غيره بگذريم به هيچ وجه نمي‌توان از خاتمي گذشت كه توسعه‌ي سياسي را از نان شب مردم واجب‌تر مي‌دانشت و ما ديدديم كه توسعه‌ي سياسي او جز ارمغاني كوچك چيزي به همراه نداشت و هم او بود كه در پايان دوره‌ي هشت ساله هنگامي كه براي اخذ دكتراي افتخاري به دانشگاه تهران مي‌رفت احمدي نژاد _ شهردار وقت تهران_ را مسئول ترافيك معرفي كرد و با متلكي سعي كرد كه او را ضايع كند ولي اندكي نگذشت كه نه خود او و دوستان مثلاً اصلاح‌ طلب‌اش و بلكه حتي عده‌اي كه بنا به موقعيت گاه اصلاح طلب و گاه اصول‌‌گرايند نيز ضايع شدند. چرا؟ چون ملت به خوبي مي‌دانست.

 

مردم مي‌دانندكه آلودگي هوا، گراني‌هاي گاه و بي‌گاه، ترافيك بيش از حد و بسياري از عوامل ديگر فقط به خاطر بنزين است مفت است. البته نگران كننده‌تر از همه اين است كه سه برابر بودجه‌ي آموزش و پرورش صرف واردات بنزين مي‌شود. اگر كمي با محاسبات اين‌چنيني آشنا باشيد خوب مي‌فهميد كه اين به معني فاجعه است.

 

هدف و خواست من در يادداشت قبلي از اهالي وب‌لاگستان نه انتقاد نكردن بلكه نقد منصفانه‌ي دولت بود. بايد راه را از آنان كه تشنه به خون اين ملت‌اند جدا كرد. بايد اشاره كرد كه سهميه بندي بنزين يكي‌ است و مديريت اجراي آن بحثي ديگر. كه البته من خودم به بخش دوم، اعتراضات اساسي دارم. اين‌كه در پروژه‌ي به اين بزرگي رئيس نيروي انتظامي بيايد و بگويد كه ما نمي‌دانستيم اصلاً قابل قبول نيست. اين‌كه معاون وزير نفت بيايد و بگويد كه ما نمي‌دانستيم كه مخزن گاز يك‌سري -130 هزار- از خودروهاي گاز سوز هنوز نصب نشده، به هيچ وجه قابل تحمل نيست. تا كي بايد ملت بيچاره چوب بي اطلاعي عده‌اي را بخورند كه شرايط جديد هيچ تكان‌شان نمي‌دهد؟ البته معتقدم اگر من هم جاي دولت بودم همان موقع اعلام مي‌كردم چون باور كنيد كه راهي جز آن نبود و البته ديديد كه دولت چنين قصدي نداشت و پس از جريان انبار كردن بنزين‌ها و چندين آتش‌سوزي در كشور مجبور به اتخاذ اين تصميم شد. تاكيد مي‌كنم؛ اگر من هم جاي دولت بودم همين كار را مي‌كردم.

 

در هر صورت بنزين سهميه بندي شد. آن‌ها كه توسعه‌ي سياسي را از نان شب واجب‌تر مي‌دانستند و آن‌ها كه به نام سازندگي تاختند و به كام خود و آشنايان‌شان ريختند، بيايند و ژست بگيرند كه ما اين چنين كرديم. بيايند و بگويند كه ما ترافيك و آلودگي را كاهش داديم. همه بدانند كه دولت نهم خود را نه تشنه‌ي قدرت بلكه خادم ملت مي‌داند و از خدمت در حد توان خود، حتي اگر موجب شود كه در دور آينده‌ي مجلس و رياست جمهوري ميدان را به مديران مادام‌العمر واگذارد، باز نخواهد ايستاد.

 

عزيزاني كه در اين مورد نوشتند:

 

۱- هم چوب را خوردی ، هم پیاز را، هم فحش را، هم آتش را، هم غارت را ... از وبلاگ مدرسه ما (با طرح تصاعدي)

۲- سهمیه بندی یا جیره بندی !!! از وبلاگ انتظار (بحث گفتماني)

۳- سهمیه بندی درست یا نادرست؟ از وبلاگ ايران نامه

۴- از آب گل‌آلود ماهی نگیریم از وبلاگ صمیمانه تر / محمدجواد روح (انصاف اصلاح طلبان)

۵- رابطه جگر احمدی نژاد با سهمیه بندی بنزین! از وبلاگ خاکریزیسم

۶- سهميه بندی بنزين  از وبلاگ معصومه ابتکار

۷- 6 در برابر 6 از وبلاگ ارمینه (مضرات و فواید)

۸- چه کسانی از سهمیه بندی بنزین رنج می برند؟ از وبلاگ روایتی دیگر (تحلیلی)

۹- از ماست كه بر ماست از وبلاگ تلنگر

۱۰- رنسانس مصرف سوخت در ایران مبارک  از وبلاگ خبرنگار مسلمان / حامد طالبی (به نفع مستضعفین)

۱۱- از سهمیه بندی بنزین حمایت کنیم از وبلاگ گل آرا حمزه

۱۲- وزارت نفت به چه کسی گل می زند؟ از وبلاگ تردید (خیلی انتقادی)

۱۳- با کدامین منطق؟ از وبلاگ دست‌نوشته‌های یک دانشجو (انتقادی)

۱۴- آيا اين يك نقطه عطف است؟ از وبلاگ تک نوشته های یک روزنامه نگار / محمد مهدی اسلامی (سیاست خارجی و سیاست داخلی- برگزیده از نظر من) 

۱۵- زایمان یک اقتصاد جدید از یک بستر اجتماعی فرسوده از وبلاگ واژگون (دسته بندي‌هاي مختلف)

۱۶- احمدي نجات! بي عرضگي اش را باز هم نشان داد!!! از وبلاگ اکینا نیوز (طنز)

۱۷- از همه جا در مورد بنزین از وبلاگ ارمینه

۱۸- وضعیت خیابان های تهران به روایت تصویر! از وبلاگ دست‌نوشته‌های یک دانشجو (تصویری)

۱۹- سهمیه ما از سهمیه بندی بنزین از وبلاگ اتاقی از آن خود (دو سوال)

 

 

 لينك مطلب | شنبه نهم تیر 1386 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


سهــــمیه بندی بنــزین و وبلاگســــتان

دیشب جیره بندی بنزین به طرز فجیعی آغاز شد و عده‌ای آن‌را با آتش زدن چند پمپ بنزین و غارت کردن تعدادی فروش‌گاه جشن گرفتند. و البته سالی که نکوست از بهارش پیداست!

 

از طرفی‌ دیگر ما (وب‌لاگ‌نویس‌ها) اهل رسانه‌ایم و دارای یک رسالت. چه در این‌جا باشیم و چه در هر جایی از جهان. 3 روز پیش روز سوم تیر بود در وبلاگستان شور خاطره نویسی موج می‌زد. یکی از اهالی راه افتاده بود و بقیه را دعوت می‌کرد. بالاخره حجم عظیمی از وب‌لاگ‌نویس‌ها به نوشتن خاطرات خود از دو سال پیش پرداختند که در این میان خاطرات خوبی نیز نوشته شد. اما هدف از بیان این مطلب چیز دیگری است. چرا این همه سرمایه (ذهن و وقت انرژی نویسندگان و خوانندگان وبلاگ) باید صرف اموری نه چندان ارزش‌مند هزینه شود؟ و اگر بخواهیم موقعیت کنونی را نیز در شرایط گذشته ضرب کنیم بیش‌تر مطمئن می‌شویم که کاری غیر ارزشی بود.

 

من در یادداشت قبلی نوشته بودم که عمداً از خاطره نویسی سر باز زده‌ام تا مسائل دیگری را زنده کنم ولی متاسفانه جو غالب به سوی خاطره نویسی از آن واقعه تمایل پیدا کرد. دلیلش هم عمومی بودن و ساده بودن موضوع بود. اما به رغم برخی ادعاها، مسائل اصلی مغفول ماندند و هم‌چنان می‌مانند. بحث نامه‌ی 57 استاد دانشگاه مساله‌ی ساده‌ای نبود ولی چه‌قدر بازتاب وبلاگی، به خصوص در وب‌لاگ‌های اصول‌گرایان داشت؟ آن مساله ابعاد مختلفی داشت اما دریغ از مطرح شدن آن و بررسی جوانب مختلفش.

 

اما امروز و پس از جیره بندی شگفت‌ انگیز بنزین، نیاز به انرژی وبلاگی در جمع دوستان وب‌لاگ نویس اعم از اصول‌گرا و اصلاح‌ طلب بیش از خاطره نویسی مورد نیاز است. مساله‌ای که به دلیل بسته بودن به احساسات و نیازهای عموم مردم در جامعه در حال وارد کردن ضرباتی سخت بر پیکر حکومت است و در این میان هوشمندی اصحاب رسانه را در توضیح و تشریح این عمل می‌طلبد. به زعم بنده سهمیه بندی بنزین انتحار تاریخی دولتی بود که با یک حماسه مردمی روی کار آمد و مسلماً ریشخند کسانی را در پی خواهد داشت که خود جرات چنین کاری را نداشتند و اکنون آماده‌ی موج سواری بر اقیانوس نارضایتی مردم‌ اند. البته انتقاداتی بر نحوه‌ی اجرای آن وارد است که در نوشته‌های بعدی به آن اشاره خواهم کرد.

 

در آخر این یادداشت و در این دوره‌ی حساس که بسیاری از نویسندگان هنوز در شوک به سر می‌برند باز هم بر توجه وب‌لاگ‌نویسان بر این امر سرنوشت‌ساز تاکید می‌کنم و از آنان می‌خواهم انرژی وبلاگی خود را بر نقد منصفانه از این موضوع متمرکز کنند. ضمناً لینک مطالب را برایم ارسال کنید تا در اینجا‌ برای اتحاد وب‌لاگ‌نویسان درج و دسترسی به آن‌را آسان‌تر کنم. منتظرم.  

 

 لينك مطلب | چهارشنبه ششم تیر 1386 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


هاله اسفندیاری

 

(چون برخي دوستان مي‌پرسند بايد بگويم كه ده نوشته‌ي آخر را در قسمت روبه‌رو لينك داده‌ام. مطالب قبلي را هم كه مي‌توانيد در آرشيو بخوانيد. اين كار را براي نظم بيش‌تر انجام دادم. پس براي خواندن ده پست قبلي به سمت مقابل دقت كنيد.)

                        هاله اسفندیاری
 
هاله اسفندیاری کیست؟

 

خانوم اسفندیاری معصوم نیست ایشون همچنین فعال حقوق بشر و عضو خیلی فعال آکادمی هم نیستند. برای اثابت این ادعاهای به ظاهر توهین آمیز من، شما احتیاج ندارین که با سازمان اطلاعات و امنیت ملی ایران تماس داشته باشین یا برای روزنامه کیهان و آقای شریعتمداری کار کنین. کافیه شما اسم این خانم را در صفحه گوگل تایپ کنین و یکی دو ساعت وقت روی جواب جستجوی خوتون بذارین. بعد از کلیک کردن روی دکمه SEARCH شما ۵۱ صفحه هرکدوم شامل ۱۰ لینک جواب از گوگل دریافت میکنین، از این ۵۱۰ لینک ... ادامه‌ی مطلب

 

 لينك مطلب | چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 | غدیر ‌نبی‌زاده |      


صنایع وطنی

 

دیروز روز کارگر بود. دوست عزیزم حسین مهدیزاده اردکانی در زمانی که اندک کسی از افراد وبلاگستان در باره‌ی روز کارگر دست به کی‌برد شدند، مطلبی کوتاه اما قشنگ نوشت. کتابی می‌خواندم تاریخی. اعلامیه‌‌ای یافتم که در سال 1286 در روزنامه‌ی «عدل مظفری» در همدان زیر نظر ظهیر‌الدوله به چاپ رسید که متن آن خیلی مرتبط با روز کارگر و جامعه‌ی ایران است و نشان از دور اندیشی نویسنده‌ی او در صد سال پیش از این دارد. این اعلامیه بدین شرح است:

 

«چون امر تمام مردم منجر به عسر و حرج شده است از جهت تطویلات بلاطایل و تکلیفات بدون تکلیف و آحاد مردم از زندگانی خود به واسطه این تکلفات تنگ آمده‌اند، ما جماعت محبین وطن برای رفع تکلفات بی‌معنی بر خود لازم و متحتم کردیم که از این بیش به حول و قوه حقتعالی جل شانه متحد شده و با یکدیگر همراه بوده حتی‌المقدور در ترک استعمال البسه و منسوجات خارجی کوشیده و از منسوجات ایرانی بپوشیم و ایضاً در میهمانیها قرار با متحدین بر اینست که حتی‌المقدور در خانه هرچه هست و مهمان هرکه هست بدون تکلف باشیم. در مجلسی که پلو می‌خواهند بدهند یک خورش و یک افشره بیش نگذارند. جز شربت قند تماماً آزادیم در اینکه از هر قسم از لباسهای بطرز خودمان از قبیل از قبیل کلاه نمد و کفش و گیوه و پارچه بروجردی جهت آستر لباس بپوشیم و بر همه ما لازم است که حتی‌المقدور بر حسب فطرت انسانیت مراعات زیر دستان را کرده خود را به بزرگی و زبر دستی در خورش و پوشش بر دیگران جلوه ندهیم. یعنی در همراهی با رفقای کم‌چیز خودمان کوتاهی نکنیم یا به قدر قوه اعانت از آنها بنمائیم تا اینکه قدری از شئون ظاهریه خود بکاهیم که منبعد انشاءالله هر معاشرت و دید و بازدید و رفتار در میان مردم از جهت لباس و غیره اسان باشد. فقیر و غنی در این خصوص یکسان باشند و پارچه‌های یدی ایرانی رواج شود که اهل صنایع وطن در کار منسوجات بشوق آمده و هم بهره ببرند و بالله التوفیق و علیه توکل.»*

 

*خاطرات و سفرنامه ظهیرالدوله، صفحه ۶۵

 

 

 لينك مطلب | چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 | غدیر ‌نبی‌زاده |